![]() |
![]() |
|
|
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم |
|
من از آن ابتداي آشنايي شدم جادوي موج چشمانت تو رفتي و گذشتي مثل باران و من دستي تكان دادم برايت تو رفتي بازم مثل هميشه من و ياد تو باهم گريه كرديم تو يادت نيست آنجا اولش بود همان جايي كه با هم دست داديم همان لحظه سپردم هستي ام را به شهر بي قصد چشمهايت تو ناچاري براي رفتن و من هميشه تشنه ي شهد لبانت شب و مهتاب و اشك و ياس و گلدان همه با هم سلامت مي رسانند هواي آسمان ديده ابريست هواي كوچه غرق ردپايت اگر مي ماندي من تنها نبودم وجودم با وجودت خوشبخت مي شد و فكرش را بكن چه لذتي داشت شكفتن روي باغ شانه هايت كتاب زندگي يك قصه دارد وتو آن ماجراي بي نظيري وحالا قصه ي من غصه ي توست و شايد قصه ي من ماجرايت سفر كردن به شهر ديد گانت به جان شمعداني كار من نيست فقط لطفي كن و دل را بيانداز به رسم ياد گاري زير پايت شبي پرسيدم از خود هستي ام چيست به جز اشك و نياز و يار و تقدير و حالا با صداقت مي نويسم همين هايي كه من دارم فدايت دعايت مي كنم خوشبخت باشي تو هم تنها براي خود دعا كن الهي گل كند در آسمانها خلوص غنچه ي سرخ دعايت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 تیر1385ساعت 12:23 توسط فاطمه |
|
|
از تو انتظار نداشتم منو نتها بزاری بری و رو وعده های نقره ایت پا بزاری تو شهری که پر از برج و آسمون خراش منو بین گرگا و غریبه ها جا بذاری از تو انتظار نداشتم دستمو رها کنی من واست بمیرمو به دیگری نگاه کنی باورم نمی شه من از خدا تو رو بخوام تو واسه یکی دیگه شبا خدا خدا کنی از تو انتظار نداشتم زیر حرفات بزنی عینک نا مهربونی روی چشمات بزنی تو می گفتی همه ی عشقتو زندگیت منم حالا می خوای بری و خط روی رویات بزنی از تو انتظار نداشتم بسپریم دست خدا بگی راه ما دو تا از اولش بوده جدا از تو تنتظار نداشتم بشی رام سر نوشت منو بفرستی جهنم و خودت بری بهشت همه ی مردم اینجا قصه ی منو می دونن آخر قصه ولی چقدر غم انگیز و زشت همه از فرشته بودن تو باخبر بودن به همه گفته بودم خوبی تو زیادمه از تو انتظار نداشتم منو ساده بشکنی سنگ بی وفایی رو به قلب خستم بزنی هیچکی جرات نمی کرد اسممونو جدا بگه به گوش آسمونم رسیده بود مال منی از تو انتظار نداشتم که منو یادت بره اون دو تا ستا ره های روشنو یادت بره تو می گفتی آخرش ما دوتا قسمت همیم باورم نمی شه عاشق بودنو یادت بره از تو انتظار نداشتم خوشی هامو خراب کنی خونه ی طلایی آرزومو خراب کنی دوست دارم خودت بگی آخه کی باورش می شه تو به جز من عشق دیگه ای رو انتخاب کنی دیگه انتظاری از هیچکی تو دنیا ندارم خودمم شاید یه روز خودم رو نتها بزارم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 12:35 توسط فاطمه |
|
|
از غم یا شادی -از خنده یا گریه - از عاشقی بلبل یا عشوه های گل
از سربلندی سرو یا افتادگی خاک نمی دانم از چه بگویم و از چه بنویسم و تا کجا بنویسم و کجا پایان دهم وای کاش که دوستی من و تو پایانی نداشت با نام او که آرامش دهنده قلبهاست شروع کرده ام و با نام او که سراسر وجود ما از او سرچشمه می گیردو به او ختم می شود پایان میدهم روز ها وساعت ها در گذرند و لحظه ها چه تلخ و چه شیرین می گذرند و به دست فراموشی سپرده می شوند خاطرات آنقدر در ذهن من و تو می مانندکه گاهی: مهم همین است که می ماند شاید روزی که به آنها نگاه کنیم دیگر رنگ و بویی در آنها نباشد
بچه ها: خیلی سخته که یه آدم بدونه که کی وچه وقت می خواد از اونی که مدتها با هاش بوده و دوسش داره جدا بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 18 خرداد1385ساعت 19:37 توسط فاطمه |
|
|
باتو هستم ای مسافر ای به جاده تن سپرده ای که دلتنگی غربت منو از یادتو برده هنوزم هوای خونه عطر دیدار تو داره گل به گل گوشه به گوشه تورو یاد من میاره باتومن چه کرده بودم که چنین مرا شکستی بی وداع وبی تفاوت سرد و بی صدا شکستی به گذشته برمیگردم به سراغ خاطراتم تازه می شود دوباره از توداغ خاطراتم به تو می رسم همیشه در نهایت رسیدن هر کجا باشی و باشم به تو برمیگردم از من این تویی همیشه ی من توی آیینه ی تقدیر با همه شکستم از تو نیستم از دست تو دلگیر
تقدیم به تو که : یادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانیت در تمام وجودم است عزیزم محبت را در پاکی نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معنی کردم وبدان که زیباترین لحظه هایم در کنار تو بودن است
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 18:23 توسط فاطمه |
|
![]() تو اين روزا دلم خسته همه درها به روم بسته به جز درد غم و گريه همه چيزم زدست رفته منو گذاشت ورفت اونكه همه هستي ام از وجودش بود دل تاريك و خاموشم پر از شادي ز عشقش بود حالا قصر دل من يه ابر كه وانميشه اگه هر دم هي بباره درد من درمون نميشه تواين شب شب باروني با اون چشماي گريوني تو رفتي از برم اي يار منو بردي به ويروني خودشم میدونه که منو تنها گذاشته |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 14:0 توسط فاطمه |
|
|
به که گویم که تو را می خواهم
به کلا غان سیاه که پیام آور غم های منند یا به دریای زمان که خا طرات من و تو در آن غوطه ورند به که گویم که تورا می خواهم تو که باور نمی کنی عشق درون مرا
خدایا اگر درد عاشقی را می چشیدی تو هم زهر جدایی را به تلخی می چشیدی اگر چون من به مرگ آرزوهایت می رسیدی پشیمون می شدی از اینکه عشق را آفریدی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت 19:16 توسط فاطمه |
|
سلام به خدمت دوستای عزیزم: این مطلب رو دو روز جلوتر نوشتم تا نگی دیر گفتی من ۱۷سال پیش توی ماه اردیبهشت دم دمای صبح یه روز جمعه به دنیا اومدم حالا بعد از گذشت ۱۷سال از عمرم که دارم وارد ۱۸ سالگی میشم دوباره می خوام اون روز رو جشن بگیرم از همتون دعوت میکنم تا توی جشن تولدم شرکت کنید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت 15:9 توسط فاطمه |
|
بارها خواستم رازی زا که مدتها در دل نگه داشته بودم برایت فاش کنم می خواستم بگویم که چقدر دوستت دارم اما نتوانستم هر بار که از کنارت می گذشتم آرزو می کردم که این لحظه را از چشمان عاشق من بفهمی و بخوانی اما افسوس که تو بی اعتنایی کردیو حالا قلم به دست گرفتم تا برایت بنویسم که چقدر ................!!!!!!!!!!!!!!!!!
به امید نگاهت ایستادن به روی شانه هایت سر نهادن مرا خوشتر از اینها آرزوئیست دهان کو چکت را بوسه دادن
گفتی که به احترام دل باران شو باران شدم و به روی گل خندیدم گفتی که ببوس روی نیلوفر را از عشق تو گو نه های او بوسیدم گفتی که به احترام من عاشق شو عاشق شدم و به روی عشق خندیدم گفتی که برای لحظه ای باران شو باران شدم و تو را به دریا دیدم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 18:47 توسط فاطمه |
|
دوستای عزیزم حالا چند بیت شعر کوتاه:
اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست وفا آن است که نامت را همیشه زیر لب دارم اگر ماندم تو یادم کن اگر مردم تو یادم کن اگر ماندم در این دنیا زمهر خود تو شادم کن غریبه تو غربت نگی چی شد محبت بگی میگن دیوانه است حرفهاش چه بچه گونه است
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 16:9 توسط فاطمه |
|
|
رفتی از شهر و دیارم دلتو راضی نکردی تو با این چشمهای خیسم خداحافظی نکردی بردی از گوشه ی قلبم دلمو به یادگاری گفتی که برا همیشه اونو خوب نگه می داری تو که ابروهات کمنده عمر رفتنت بلنده تو نذار که این زمونه به منو دلم بخنده قلب عاشقا قشنگه مثل دریا پر رنگه مثل شاخه های یاسه مثل نیلوفر قشنگه وقتی عشق معنی نداره که بدون انتظاره تو بهار انتظاره که لبا غنچه می یاره تو یه مروارید زیبا من یه صدف تنها تو به زیر آب دریا من روونم روی شنها زن تنهای زمونم که به عشق تو می خونم منو تو مامی شیم یه روز اینو خیلی خوب می دونم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 فروردین1385ساعت 12:37 توسط فاطمه |
|
باز شب بين منو پنجره ديوار كشيد طرحي از واهمه مرد گرفتار كشيد تا عبور شب از اين جاده وحشت بايد پشت اين ثا نيه ها منت بسيار كشيد چه عذابي به تماشاي شقايق اين دل از شب حادثه تا لحظه ديدار كشيد در نگاه همه ايينه ها عشق مرا در همين كو چه ي پر خاطره بر دار كشيد شبي آمد از آن سمت درختان بلند خيمه در واحه زدو كار به تكرار رسيد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 17:58 توسط فاطمه |
|
|
۱.يکتاي من
۲.دوستت دارم ۳.ستاره شبهاي من ۴. چاره عمر من ۵.پنجره هستي من ۶. شيشه عمر من ۷. ...... ۸.هشت بار مي گم ۹.نوکرتم ۱۰. دمت گرم
ودر ادامه اگه حال داشتي اينم بخون و گرنه بازم بايد بخوني
چه زيباست به خاطر تو زيستن ........ براي تو ماندن وبه پاي تو سوختن......... وچه تلخ و غم انگيز است دور از تو بودن........ براي تو گريستن و به عشق و دنياي تو نرسيدن........ اي کاش مي دانستي که زندگيم بدون تو بي معناست ...... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 13:25 توسط فاطمه |
|
|
و فقط دوستی من و توست که تا مرز ابدیت با قی خواهد ماند اولین دیدار چه غرور انگیز بود - یک نگاه - یک لبخند - بالاخره خداحافظی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 14:48 توسط فاطمه |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 18:5 توسط فاطمه |
|
به تمامی دوستانم فرارسیدن محرم والحرام را تسلیت می گویم وامید وارم که الگوی ما شیعیان کسانی چون حضرت ابولفضل (ع) باشند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 9 بهمن1384ساعت 19:40 توسط فاطمه |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 9 بهمن1384ساعت 6:54 توسط فاطمه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 5 دی1384ساعت 14:0 توسط فاطمه |
|
|
اه از اين دل اه از اين جام اميد
عاقبت بشكست و كس رازش نخواند چنگ شد در دست هر بيگانه اي اي دريغا كس به اوازش نخواند
................. از كعبه و بت خانه ......................... تامسجد و مي خانه ................................... مقصود خدا عشق است ......................................................باقي همه افسانه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 دی1384ساعت 15:7 توسط فاطمه |
|
|
من مي ايم وتو را خواهم يافت تو را از ميان شكوفه ها مي شناسم مي شناسمت با ان قامت زيبا وخنجر ابروهايت كه چنگ بر دلم نهاد درياي چشمانت را پر از ماهي مي كنم و به غنچه لبهايت گل انار مي زنم و با نگاهت جان مي گيرم من با تو جان خواهم گرفت
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 دی1384ساعت 18:3 توسط فاطمه |
|
|
من و تو غريبه ي ديروز آشناي امروز و فراموش شده فرداييم
پس در آشنايي امروز مي نويسم تا در فردا فراموش نشوم تقديم به عشقها به انتظارها به اميدها به آرزوها :
كسي خواهي ريخت
خواهد نوشيد
دست چه كسي را خواهد گرفت
كدام خوشبختي را در كنار خود جاي خواهد داد
صاحب آن نگاه مست ـ آن لبان هوس باز آن دست نوازشگر - آن اندام پر حرارت چه كسي خواهد بود
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 آذر1384ساعت 15:29 توسط فاطمه |
|
|
سالهاست در فراغت و به انتظارت اشكها ريخته ام ولي تو نيامدي
اگر كبوتر عشق من تويي بدان هنوز هم به انتظارت مي نشينم براي هميشه بيا بيا براي ماندن و اشيانت را در قلبم بساز و بالهايت را چون اغوش گرمت به رويم بگشاي
اي عزيزتر از من - مي مانم تا بيايي - حتما تا اخرين نفس به یاد تو - به عشق تو - برای تو می مانم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 آذر1384ساعت 22:45 توسط فاطمه |
|
|
من زمستون يخي تويي اون شعله گرم
دل من سخت وخشن دل تو ململ نرم چشم من دنبال تو توي بيداري تو خواب تو چه دوري از چشام واسه من شدي سراب توي پاكي حريم عاشقي من سزاوار عذاب تو ولي واسه بهشتم لايقي واسه هر سوال قلبم تويي يك كلمه تازه خودمم باور ندارم شعرامو چشات مي ساختش
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 آذر1384ساعت 19:30 توسط فاطمه |
|
|
منو سايه چه شبها زير مهتاب گذر كرديم از پس كوچه عشق برايش ياسها از ديوار چيدم چرا سر مي كشيد از كوچه عشق صداي كفش من تق تق كنان گفت : چقدر ساكت شده اين كوچه عشق كمي با هم راه رفتيم كنار هم دوتايي دوتايي پا برهنه ولي انگار سايه تند مي رفت نمي دانم بدون من كجا رفت ميان كوچه سايه ناكجا رفت سحر شد اي خدا سايه چرا رفت ميان كوچه تنها مي دويدم بدون كفش و سايه پابرهنه رسيدم اخر كوچه بديدم نشسته سايه با پا پوش كهنه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 آذر1384ساعت 14:28 توسط فاطمه |
|
|
مراقب افكارت باش .......... چون افكارت گفتارت را مي سازد
مراقب گفتارت باش .......... چون گفتارت اعمالت را مي سازد مراقب اعمالت باش ......... چون اعمالت عادت هايت را مي سازد مراقب عادت هايت باش ........ چون عادت هايت شخصيتت را مي سازد مراقب شخصيتت باش ......... چون شخصيتت سرنوشتت را مي سازد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 آبان1384ساعت 16:58 توسط فاطمه |
|
|
كاش قلبم درد پنهاني نداشت
چهره ام هرگز پريشاني نداشت كاش مي شد دفتر تقدير عشق حرفي از يك روز باراني نداشت كاش مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 آبان1384ساعت 15:34 توسط فاطمه |
|
|
هنگامي كه متولد شدم به من مي گويند دوستت بدارم حالا كه به تو دل بستم و ديوانه وار دوستت دارم به من مي گويند فراموشت كنم و ديگر دوستت ند |